اکبر محمل میبندد
اکبر محمل میبندد، قاسم حایل میبندد امّا روزی دستم را دست قاتل میبندد اصغر خوابیده در گهواره وای از قحط آب و شیرخواره، فکر ربابم فکر چاره برگرد اینجا سرها میافتد با نیزه پیکرها میافتد، معجر دخترها میافتد ماتم آمد دنبالم، غم آمد استقبالم از تمام این صحرا خیره بر آن گودالم میترسم رویت خونین گردد سینهات با پا سنگین گردد سرت مهمان خورجین گردد