ابر بارانزای اقبال آبروداری نکرد
در کویر تشنهی من چشمهای جاری نکرد
عاقبت در آرزوی دیدنت جان میدهم
بس که این مرداب با مهتاب دیداری نکرد
من خودم میخواستم با گریهها کورم کنی
آه! این یعقوب را یوسف که اجباری نکرد
چارهی بیچارهای مانند من جز صبر چیست؟
عاشقت چون و چرایی وقت ناچاری نکرد
یکتنه بار فراقت را به شانه میکشم
هیچکس در شهر این شبگرد را یاری نکرد
خواب غفلت فرصت با تو نشستن را گرفت
روح سست من مرا از اهل بیداری نکرد
مانع صبح ظهورَت ظلمت ذات من است
نفس گیر افتادم، رفع گرفتاری نکرد
شرم بر آنکه پشیمان از گناهانش نشد
تا نیازارد تو را ابراز بیزاری نکرد
تا ابد فقر خودم را پیش تو رو میکنم
سائلت را تنگدستی کوچهبازاری نکرد
صد هزاران بار میگویم هواخواه توام
این طنین عشق را تکرار تکراری نکرد
سربلندم تا سرم خاک کف پای علیست
بند نعلینش مرا درگیر دشواری نکرد
سخت بیمارم علاجم گوشهی ششگوشه است
هیچکس غیر از حسین از من پرستاری نکرد
جان آقای غریب تشنهی بیسر بیا
شیعه از اندوه دوری تو کم زاری نکرد
سؤال از بوریا دارم
چه شد آخر تنش؟
پارهپاره بر زمین بود و کسی کاری نکرد