اباالفضل هست آقایم
اباالفضل هست مولایم
من آن قطرهی ناچیز و
این آقاست دریایم
من آن مردهی بی جان
که او باشد مسیحایم
همان که هست بر دامان او
دست تمنایم
همان که هر کجایی
وصلهی جان حسینش بود
دمادم دست او دائم
به دامان حسین جان بود
جناب عشق چه لطفی در این دنیا به ما کرده
نگاه ویژهای از عالم بالا به ما کرده
مدال نوکری فاطمه اهدا به ما کرده
اباالفضلی شدن فضلیست که زهرا به ما کرده
اگرچه بر گدایان اینچنین منصب نمیآید
به گیسویش اسیرم روز من را شب نمیآید
قسم بر آنکه نامش بی وضو بر لب نمیآید
اباالفضلی اباالفضلیتر از زینب نمیآید
اباالفضلی بوَد زینب دلش گرم جنابش بود
که او شخصا کفیل زینب و ستر حجابش بود
که باشد او که سقاها ز دست او سبو گیرند
ملائک در طواف کعبهی او ذکر هو گیرند
بزرگان با توسل بر جنابش آبرو گیرند
نه تنها ارمنیها انبیاء حاجت از او گیرند
کسی در قرب با حق اینچنین صاحب مدارج نیست
بگیر حاجت ز او چون مثل او باب الحوائج نیست
چه باب حاجتی روی جبین مهر سیادت داشت
سکینه نیز بر این باب حاجت عرض حاجت داشت
چه نیکو منظری به چه جمالی چه وجاهت داشت
تمام خیمهها در سایهی او خواب راحت داشت
امان از ساعتی که شور بر بغض گلو دادند
و خیل بچهها یک مشک خالی دست او دادند
قمر زد در شریعه مد دریا را تماشا کرد
صدای العطش در سینهاش هنگامه برپا کرد
تذکر داد بر آب روان و دیده دریا کرد
ز نخلستان مسیری را به سمت خیمهها وا کرد
به ناگه بر زمین انگار عرش قائمه افتاد
دمی که دستهایش روی خاک کربلا افتاد
امیدش نا امید از مشک شد داغش موثق شد
ز سر تا پا ز پا تا سر جمال الحق مع الحق شد
کلاه خودش ز سر افتاد و فرقش زود منشق شد
به ناگه علقمه در پیش چشمانش معلق شد
گذار گرگها بر زادهی ام البنین افتاد
شه بی دستها، بی دست بر روی زمین افتاد