آه
أین المهدی
هی دم میگیرم
همه دم از هجران
شب و روز سهم من
غصه و غم از هجران
آه از این غم
پای این غم
گذراندم یک عمر
همه جا را از غم
سوزاندم یک عمر
آه سوزانم
صدای گریههای پنهانم
تو را، تو را تورا که میخوانم
پریشانم
دردم، فریادم
میان خندههای ناشادم
نرفته گریهی تو از یادم
کنون بادم، کنون بادم
ای
هجران تا کی
ساعت ساعت عمرم شد طی
آه
أین المهدی
رفتی از چشم
به دلم بنشینی
من اگر نابینام
تو مرا میبینی
ماه روشن است
رخ گندمگونهت
همه زیبا رویان
شدهاند دل خونت
زیبا زیبایی
به دیدن دلم نمیآیی
من و شب و فراق و تنهایی
نمیآیی
شاید من مردم
با آرزوی تو به گل بردم
ببخش اگر دلتو آزردم
دگر مردم، دگر مردم
یار
کِی شد دیدار
یعقوب از غم
شد چشمش تار
أین المهدی