چشم مأذنه روشن
مأذنه ديدهاش شده روشن
كه رفيق قديمى اش برگشت
مأذنه ديد اذان گوى اين شهر
با صداى صميمى اش برگشت
آمده خاطرات زنده شود
يادى از صاحب نماز كند
در مدينه اذان بگويد باز
درِ رحمت دوباره باز كند
امر زهراست تا اذان گويد
خاطرش را عزيز مىدارد
با صداى بلند تكبيرش
اشك خون از دو ديده مىبارد
او سئوالات بى شمارى را
از اهالى كوچهها دارد
با اذانش ز شهر مىپرسد
شهرتان بويى از خدا دارد؟
اى مدينه، مدينهی قبلى؟
عزت فاطمه بگو كه چه شد؟
نشنيدى سفارشات رسول؟
حرمت فاطمه بگو كه چه شد؟
در زمان پيمبر رحمت
به خدا تازيانه وَر افتاد
پس بگو بعد او چه شد اينجا؟
تازيانه زدن شده آزاد
تازيانه به پيكر زهرا
تازيانه به پشت و پهلويش
تازيانه به پيش مردم شهر
زده حلقه به دور بازويش
من اذان شكسته مىگويم
مثل پهلوى دخت پيغمبر
تا كه روزى در اين اذان گويند
ولى كبريا بود حيدر
جواد حيدرى
هنوز نظری ثبت نشده