ملاقات امّ سلمه
مظهر آب و آينه برخيز
كوثر خستهام، تلاطم كن
بشكن اين روزهى سكوتت را
اى زبان خدا تكلم كن
كاشكى كوثر حيات تو نيز
مثل اشكم ز ديده جارى بود
در جواب سؤال آيا! كاش
پاسخت جاى خير، آرى بود
همهى آرزوى من اين است
بشنوم از تو باز، زمزمهاى
اى كه در بين بسترى بيهوش!
تو برايم هميشه فاطمهاى
آمده تا عيادت از تو كند
اينكه اكنون كنار بستر توست
دخترم، گر قبول تو افتد
امّ سلمه هميشه مادر توست
صف مژگان صف زده بشكن!
دربهاى بهشت را وا كن
دخترم! لااقل بزن پلكى
حركتى كُن، كمى تقلا كن
ناگهان چشم بستهاش وا شد!
اشك از چشم فاطمه جوشيد
خواست تا احترام او بكند!
نتوانست هرچه كه كوشيد
گفت، مادر شكسته پهلويم
خستگى مىطراود از روحم
بسكه خون رفته از تنم بنگر
شده لاغر، وجود مجروحم
ديگر اين روزها نمىتابم
مثل خورشيد در زوال شدم
آب گشته تمام پيكر من
مظهر صرتُ كالخيال شدم
شايد امشب نهايتاً فردا
مؤمنم من به اينكه مىميرم
گرچه حيدر غريب مىماند
ليك تسليم حكم تقديرم
حاجتى هستم و نفس گيرم
مرحمت كن بيا روايم كن
ره دراز است و عازمم مادر!
مىروم من مرا دعايم كن
(شاعر: سعيد توفيقى)
هنوز نظری ثبت نشده