مدح و منقبت
بالهايى سوخته دارد دلم
رفتن تا قرب حق شد مُشكلم
قاصرم از مدح او با صد دليل
«دست ما كوتاه و خرما بر نخيل»
من نيم آنكه رسد دستم به او
او بود همچون على ممسوس هو
اوست معمار بناى زندگى
ابتدا و انتهاى زندگى
اوست آنكه جان من پابست اوست
اينكه مىگويم از او هم، دست اوست
اى كرام الكاتبين عبد درت
هاجر و حوّا كنيز مادرت
اى مسير وحى از راه دلت
مصطفى خلوتنشين منزلت
اى دلت ظرف نزول آيهها
اى ز تو بر پا تمام پايهها
گر نبودى دين حق پايه نداشت
بىتو قرآن كريم آيه نداشت
بر امامان حجّت اكبر تويى
مصطفى را مادر و دختر تويى
مرتضى از نور تو روزى سه بار
بهره مىجُست اى كنيز كردگار
اى نمازت آفرينش را سبب
اى قنوتت بهر ما عزّت طلب
گرچه مأموم على بودى ولى
بود چون عبد مطيع تو على
اى ولايت را بهين آموزگار
فاطميه شد صفاى روزگار
اربعين مصطفايى فاطمه
محور اهل كسايى فاطمه
از تو خورشيد فلك تابنده شد
دانهها در خاك مرده زنده شد
نام تو تا ذكر هر لب مىشود
بهتر از يك عمر يك شب مىشود
اى حراى مرتضى محراب تو
كوثر او ديده پر آب تو
لحظههاى عمر تو خشت وجود
بودى آن روزى كه اين هستى نبود
اى دل حيدر اسيرت فاطمه
چشم پيغمبر فقيرت فاطمه
چشم او كاسه بهدست ديدنت
تا خدا مىرفت با خنديدنت
رُكن احمد رُكن حيدر فاطمه
سرنوشت از تو مقدّر فاطمه
تو كه هستى از همه كاملترى
تو خداى صبر را مىپرورى
شكر حق عبد بنىهاشم منم
خار، امّا ساكن اين گلشنم
حج تو در كوچههاى بىامير
شد بيان غربت حجّ غدير
سوختى در آتش فسق و حرام
تا شود آتش براى ما سلام
بر زمين خوردى كه دين بر پا شود
جان سپردى تا على احيا شود
تو لسانت لحظهاى لغزش نكرد
بين نُه سال از على خواهش نكرد
جُز كه گفتى اى دو عالم را امير
اينچنين زانوى غم در بر مگير
كن نظر تا شيعه ذاتى شوم
با دعاى تو مناجاتى شوم
سفرهدار ماه حيدر فاطمه
روزه دارم كن مكرّر فاطمه
روزى ماه رجب در دست توست
ليلة القدرم شود از تو دُرست
من خجل از لطف بسيار توأم
با حسين تو گرفتار توأم
جواد حيدرى
هنوز نظری ثبت نشده