ماجراى مسجد و قصد نفرين
در اثر ضربههايى كه به فاطمه عليها السلام وارد شد، آن حضرت غش
كرد وقتى به هوش آمد كه على عليه السلام را برده بودند، پرسيد:
فضّه،اين على؟ على كجاست؟ فضّه جواب داد: او را براى گرفتن
بيعت كشيدند و بردند. چون فاطمه عليها السلام اين سخن را شنيد چادر
بر سر كرد و دست حسنين عليهما السلام را گرفت و با جمعى از زنان به
دنبال اميرالمؤمنين عليه السلام روانه شد تا او را از دست آنها نجات دهد.
چون بردر مسجد رسيد، ديد يكى بالاى منبر نشسته و على عليه السلام
سر برهنه، پايين منبر است و دوّمى هم شمشيرى بر دست دارد
و میگويد: اى على بيعت كن وگرنه گردنت را مىزنم.(1)
ناگهان صديقهى كبرى فاطمهى زهرا عليها السلام فريادى كشيد و فرمود:
خلّوا عن ابن عمّى فوالّذى بعث محمّداً بالحقّ لئن لم
تخلّواعن لانشرنّ شعرى و لاضعنّ قميص رسول اللّه
على رأسى و لأ صرخنّ الى اللّه تبارك و تعالى فما ناقة
صالح باكرم علىّ اليه منّى و لا الفصيل باكرم على اللّه
من ولدى.
«رها كنيد پسر عمويم را، قسم به خدايى كه محمّد را به حق فرستاد
اگر از وى دست بر نداريد سر خود را برهنه كرده و پيراهن
رسول خدا صلى الله عليه و آله را بر سر افكنده و در برابر خدا فرياد برخواهم آورد و
همه شما را نفرين مىكنم.
به خدا نه من از ناقهى صالح كم ارج ترم و نه كودكانم از بچّهى او كم
قدرتر.»
اميرالمؤمنين عليهالسلام به سلمان فرمود:
أدرك إبنة محمّد فإنّى أرى جنبتى المدينة قد تكفان.
«دختر پيامبر را درياب كه مدينه را مىبينم كه از دو طرف زيروزبر
مىشود.»
سلمان مىگويد: وقتى فاطمه عليها السلام اين كلمات را مىفرمود،
ديدم پايههاى ديوارهاى مسجد از جا بلند شد، آنچنان كه انسان
مىتوانست از زير آن عبور كند، وقتى فاطمه عليها السلام برگشت
ديوارهاى مسجد به جاى خود آمد چنانكه غبار برخاست و بر
بينى ما رسيد.
سلمان آمد و به حضرت زهرا عليها السلام عرض كرد: خاتون من! پدرت
پيامبر رحمت بود، سزاوار نيست شما نقمت و غم بر مردم فرو
آورى، على عليه السلام ميفرمايد؛ به سوى خانه بر گرديد. فرمود:
إذاً أرجع و أصبر و أسمع و اطيع له.
به چشم! باز مىگردم و صبر مىكنم، سخن على را به گوش جان پذيرفته
و فرمانش را مىپذيرم. (2)
حضرت باقر عليه السلام مىفرمود:
و اللّه لو نشرت شعرها ماتوا طرّاً. (3)
«به خدا قسم اگر - زهرا عليها السلام - موى خود را پريشان كرده بود - و
نفرين مىكرد - همهى مردم - يكجا - مىمردند.
پس از لحظاتى مهاجمين دست از امام كشيدند و حضرت تنها
و مظلوم از مسجد بيرون آمده، راه خانه را در پيش گرفت،
حضرت زهرا عليها السلام شوهر معصوم خود را نگريسته و فرمود:
روحى لروحك الفداء و نفسى لنفسك الوقا ياابالحسن
ان كنت فى خير كنت معك و ان كنت فى شر كنت
معك. (4)
«على جان! جانم فداى جان تو و جان و روح من سپر بلاى جان تو اى
ابالحسن، همواره با توام چه در خوشيها و چه در سختيها.»
ثم اخذت بيده فانطلقت به.
«آنگاه دست على عليه السلام را گرفت و او را آرام به خانه برد.»(5)
___________________________________
1. جنّة العاصمة، ص 251.
2. رياحين الشريعه، ج 1،ص 265.
3. روضهى كافى، ج 2، ص 45.
4. الكوكب الدرى، ص 196.
5. روضهى كافى، ج 8 ص 238، بحار، ج 28، ص 252.
هنوز نظری ثبت نشده