شفاعت امت گناهکار
حضرت زهرا عليهاالسلام پس از آگاهى به مقدار درهم و دينارى كه مهريّهى آنحضرت قرار گرفت، خطاب به پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله عرض كرد:
يا رسول اللّه انّ بنات النّاس يتزوّجن بالدّراهم فما الفرق بينى و بينهن؟أسألك ان تردّها و تدعوااللّه ان يجعل مهرى الشفاعة
فى عصاة امّتك.
«اى پيامبر خدا! همانا دختران مردم در ازدواج خود درهمها را
مهريهى خود قرار مىدهند،پس فرق من با آنها چيست؟
از تو مىخواهم، درهم و دينار را مهريّهى من قرار ندهى، بلكه از خدابخواهى تا مهريّهى من، شفاعت كردن از گنهكاران امّت تو باشد.»
فنزل جبرئيل و معه بطاقة من حرير مكتوب فيها:«جعل اللّه مهر فاطمهالزهرا شفاعة المذنبين من امة أبيها.»
«جبرئيل نازل شد و قطعهاى از ابريشم آورد كه در آن نوشته شده بود:خداوند مهر فاطمه را شفاعت گناهكاران امّت پدرش قرار داده است.»
آن حضرت هنگام احتضار و رحلت از دنيا؛
أوصت بأن توضع تلك البطاقة على صدرها تحت الكفن، فوضعت.«وصيت فرمود كه آن نوشته را زير كفن، روى سينهاش بگذارند، آن پارچه گذاشته شد.»
و قالت: إذا حشرت يوم القيامة رفعت تلك البطاقة بيدى
و شفعت فى عصاة امّة أبى. (1)
«حضرت فرمود: هنگاميكه روز قيامت سر از قبر برآورم، اين نوشته را بدست گرفته دربارهى گنهكاران امّت پدرم شفاعت مىكنم.»
شهادت حضرت فاطمه عليهاالسلام
حضرت فاطمه عليهاالسلام در ساعات پايانى زندگى خويش، از اسماحنوطى(2) را كه جبرئيل از بهشت آورده بود خواست و فرمود: اى اسما بقيه حنوط پدرم را از فلان محلّ بياور و آنرا در كنار سر من قرار بده.
سپس حضرت صديقهى طاهره عليهاالسلام سلمى زن ابى رافع را صدازد و به او فرمود:براى من قدرى آب تهيّه كن. و در روايت ديگرآمده: «آب بريز تا شستشو كنم.» آنگاه جامهى تازهاى خواست وبه بهترين وجه غسل نمود. آنگاه فرمود: در وسط اتاق براى من بسترى آماده ساز.
مرحوم آيت اللّه سيّد كاظم قزوينى رحمهالله در ادامهى روايت
مىگويد: نمىدانم علّت اينكه فاطمهى زهرا عليهاالسلام خويشتن را درآخرين لحظات حيات و بلكه در آستانهى مرگ شسته و لباس ديگرى پوشيد چه بود؟
شايد علّت اين بود كه آن بزرگوار مىخواست آثار جراحات
موجود در بازو و پهلوى خويش را بشويد...
حضرت صدّيقهى طاهره عليهاالسلام در بستر خويش قرار گرفتند يعنى در همان بسترى كه برايشان در وسط اتاق گسترده بودند آرام گرفته و رو به قبله خوابيدند. در حاليكه دست را زير صورت نهاده بودند. (3)
حضرت به اسمافرمود: من استراحت مىكنم، ساعتى صبر
كن، سپس مرا صدا بزن، اگر جواب نشنيدى بدان كه از دنيا
رفتهام، زود على را خبر كن. (4)
اسما گويد: قدرى صبر كردم، بعد جلو رفتم ديدم حضرت رو
به قبله نشسته، دستها را به سوى آسمان بلند نموده و چنين دعافرمودند:
الهى و سيّدى اسئلك بالّذين اصطفيتهم و ببكاء ولدى
فى مفارقتى، ان تغفرلعصاة شيعتى و شيعة ذريّتى.
«پروردگارا و بزرگوارا! به حق پيامبرانى كه آنان را برگزيدى و به
گريههاى حسن و حسين عليهماالسلام در فراق من از تو مىخواهم گنهكاران ازشيعيان من و شيعيان فرزندان مرا ببخشايى. »(5)
ساعت احتضار فرا رسيد، در اين هنگام پرده برداشته شد و
حضرت نگاه تند و عميق افكند و فرمود: سلام بر جبرئيل
سلام بر رسول خدا، پروردگارا! مرا با پيامبرت محشور كن و در
رضوان خود و در جوار رحمت و خانهات دارالسّلام مسكن ده.
آنگاه فرمود: آيا آنچه را كه من مىبينم شما هم مىبينيد؟
گفتند: شما چه مىبينيد؟ فرمود: اين موكبهاى اهل آسمانهاست و اين هم جبرئيل است و اين رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه
مىفرمايد: دختر عزيزم! پيش من آى، زيرا آنچه پيش دارى
براى تو بهتر خواهد بود.آنگاه حضرت چشمان خويش را باز كرد و فرمود:و عليك السلام يا قابض الارواح عجل بى ولاتعذبنى.
«و سلام بر تو اى قابض ارواح! زود مرا قبض روح كن و اذيّتم مكن.»سپس فرمود:پروردگارا! به سوى تو مىآيم نه به سوى آتش.
ثمّ غمضت عينيها و مدت يديها و رجليها كانها لم يكن
حية قط. (6)
«بعد چشمهايش بسته شد، دست و پاهاى خود را دراز كرده و از دنيا رفت.گويا هرگز زنده نبود.»
روايت كردهاند: بانو در زمانى، بين مغرب و عشا رحلت
نمودند. (7)
اسما مىگويد: پس از لحظاتى، حضرت را صدا زدم امّا بانو
جواب نداد. بعد چنين صدا زدم.يا بنت محمّد المصطفى، يا بنت أكرم من حملته النّسا، يابنت خير من وطأالحصى، يا بنت من كان من ربّه قاب قوسين أوأدنى.
«اى دختر محمّد مصطفى صلىاللهعليهوآله، اى دخترگرامىترين انسانها، اى دختربهترين كسى كه بر روى زمين راه رفت، اى دختر كسى كه (در معراج) به نزديكترين مقام الهى (قاب قوسين) دست يافت.» (8) باز حضرت پاسخى نداد، پوشش چهرهى او را كنار زد، حضرت از دنيا وداع گفته بود. اسما گريبان چاك زده و روى اوافتاده و آن حضرت را مىبوسيد، در حاليكه مىگفت:يا فاطمه وقتى بر پدرت رسول خدا صلىاللهعليهوآله وارد شدى سلام أسما بنت عميس را به او برسان. (9)
با خبر شدن حسنين و على عليهمالسلام
ثّم شقّت أسماء جيبها و خرجت، فتلقيها الحسن والحسين عليهماالسلام.«اسما، پس از شهادت فاطمهى زهرا عليهاالسلام گريبانش را پاره كرد وسراسيمه از خانه بيرون آمد، حسن و حسين عليهماالسلام را در بيرون خانه ملاقات كرد.»
آنها گفتند: اين امّنا؟ مادرمان كجاست؟اسما پاسخى نداد، وارد خانه شدند، ديدند، مادرشان رو به قبله آرام و بى حركت خوابيده است. فرمودند: اى اسما! مادر ماهيچ وقت در اين ساعت نمىخوابيد؟اسما عرض كرد: اى فرزندان رسول خدا صلىاللهعليهوآله! مادر شمانخوابيده، بلكه از دنيا رفته است.
فحركها الحسين عليهالسلام. «حسين عليهالسلام مادر را تكان داد» دانست كه رحلت كرده است، فرمود: يا اخاه آجرك اللّه فى الوالدة.«اى برادر، خداوند در غم مادرمان به تو صبر و اجر دهد.»
امام حسن عليهالسلام خود را روى سينه مادر انداخت و گفت:
يا امّاه! كلّمينى قبل ان تفارق روحى بدنى.«مادر جان! قبل از آنكه جان از بدنم بيرون رود با من سخن بگو.»و أقبل الحسين يقّبل رجليها.«امام حسين عليهالسلام پاى مادر را مىبوسيد و صورت به كف پاى اومىماليد.» و صدا مىزد:
يا امّاه! انا ابنك الحسين، كلّمينى قبل ان ينصدع قلبى فاموت.
«مادرجان! من پسر تو حسينم، پيش از آنكه قلبم از حركت باز ايستد و بميرم با من حرف بزن.»اسما به آنها گفت: فرزندان رسول خدا صلىاللهعليهوآله! برخيزيد و به پدرتان على عليهالسلام خبر بدهيد كه مادرتان رحلت كرده است. هر دو
بيرون آمدند و ناله مىكردند:فخرجايناديان يا محمّداه يا أحمداه! اليوم جدّد لناموتك اذ ماتت امّنا.
«امروز كه مادر ما از دنيا رفته رحلت تو تجديد شد.»
ثمّ اخبراعلّياً عليهالسلام و هو فى المسجد، فغشى عليه، حتّى رشّ عليه الما، ثمّ أفاق و كان عليهالسلام و يقول: بمن العزاء يابنت محمّد، كنت بك اتعزّى، ففيم العزاء من بعدك؟
«بعد به مسجد رفته و على عليهالسلام را خبر كردند، حضرت با شنيدن خبر شهادت فاطمه عليهاالسلام از هوش رفت و با پاشيدن آب بر او به هوش آمد و چنين مىگفت:اى دختر محمّد صلىاللهعليهوآله ديگر از چه كسى دلدارى بجويم؟!من هميشه به وسيلهى تو دلدارى مىشدم پس از تو چه كسى موجب
دلدارى و تسليت من خواهد شد؟» (10)
راوى مىگويد: على عليهالسلام حسن و حسين عليهماالسلام را به دوش گرفت وآنها را به خانهى فاطمه عليهاالسلام آورد، اسما بر بالين بانو نشسته بود واشك مىريخت، على عليهالسلام ديد فاطمه عليهاالسلام در بستر خود خوابيده ويك قطيفهى مصرى روى خود كشيده است، على عليهالسلام او را صدازد، جوابى نشنيد، به طرف چپ و راست فاطمه رفت، صدّيقه را صدا كرد، امّا جواب نشنيد، عباى خود را كنار گذاشت، عمّامه را برداشت، سر زهرا عليهاالسلام را در دامن خود نهاد و صدا نمود: «اى
دختر محمّد»! جوابى نشنيد، گفت: يا فاطمة! كّلمينى. اى
فاطمه! با من صحبت كن من على پسر عموى تو هستم.
حضرت مىفرمايد:فاطمه چشمانش را باز كرد يعنى به
درخواست مقام ولايت و قدرت لايزال الهى، فاطمه عليهاالسلام حيات دوباره يافت و به صورت على نگريست و به گريه افتاد. سپس سخنانى با يكديگر در ميان گذاشتند و بعد از مدّتى كوتاه،فاطمه عليهاالسلام از دنيا رفت.(11)
________________________________________________
1. فاطمهالزهرا عليهاالسلام بهجهقلب المصطفى، ص 464، احقاق الحق، ج 10،ص 367.
2 . حنوط عبارت است از سدر و كافور.
3 . فاطمهالزهرا عليهاالسلام از ولادت تا شهادت، ص 593.
4 . بحار الانوار، ج 43، ص 186.
5 . نهج الحياة، ص 160 ح 76.
6 . رياحين الشريعة، ج 2، ص 75.
7 . ترجمهى بيت الاحزان ، ص 273، مصباح الانوار، ص 258.
8 . همان، ص 274، وسائل الشيعه، ج 2 ص 731.
9 . فاطمهالزهرا عليهاالسلام از ولادت تا شهادت، ص 596.
10 . فاطمهالزهرا عليهاالسلامبهجة قلب المصطفى صلىاللهعليهوآله، ص 576.
11 . ترجمهى بيت الاحزان ص 276.
هنوز نظری ثبت نشده