شب فراق
بيا كه شب ز فراق تو بى سحر مانده
بيا كه داغ فراق تو بر جگر مانده
بيا كه ديدهى عالم دگر ندارد تاب
ز فرط گريه براى تو بى گهر مانده
بيا كه رنگ خزان دارد آرزوهامان
بيا كه باغ اميدتو بى ثمر مانده
بيا كه روز بشر بى فروغت اى مهتاب
سياهتر ز شب تار و بى قمر مانده
الا كه يوسف حسنى ز اوج هجرانت
هزار حضرت يعقوب بى پسر مانده
جواب طعنه زنان را دهم به اين جمله
كه يار و صاحب من در ره سفر مانده
دل شكستهى من هستىِ منِ زار است
تمام هستى من بر سر گذر مانده
شفا دهنده به زخم دل شكسته تويى
بيا كه نالهى زهرا به پشت در مانده
مجتبى صمدى
هنوز نظری ثبت نشده