سايهى شوق
آخر چه شد اى بهار حيدر
اى صيقل ذوالفقار حيدر
اى بانوى باغ دلربايى
پيوسته مزن دم از جدايى
رحمى كه مرا نفس نمانده
غير از تو مرا كه كس نمانده
اى سايهى شوق بر سرم باش
مانند قديم در برم باش
كن پاك عرق تو از جبينم
بانوى سما مزن زمينم
بازوى على توان ندارد
زانوى على كه جان ندارد
اين قدر مگو كه رفتنىام
اى واى ز ريشه مىكنىام
يك شهر تمام دشمن من
يك عده به فكر كشتن من
يك كوچه تمام عافيت نوش
كردند همه مرا فراموش
يك خانهى سرد و سست و بىروح
يك مرد ميان موج بى نوح
از شش جهتم نصيب درد است
بنگر كه رخم چگونه زرد است
جز مرگ مرا نمانده راهى
زهرا تو فقط مرا پناهى
برخيز كه من ز جا بخيزم
جان را به قدوم تو بريزم
جز اين نكنم من از تو درخواست
برخيز كه تا شود قدم راست
سيد محمد جوادى
هنوز نظری ثبت نشده