رگ پیشانی
نام زهرا شنيد و طوفان شد
رگ پيشانىاش نمايان شد
اينكه دستار حيدرى بسته است
ذوالفقار دلاورى بسته است
به چه كار آمده چه سر دارد
اينكه شمشير بر كمر دارد
كس جلودار او نمىگردد
هيچ كس روبرو نمىگردد
غرّش حيدر است، طوفان است
عرق غيرت است، باران نيست
در ظهور آمده وقار على
قد علم كرده ذوالفقار على
از رديف عجائب است اين مرد
اسداللّه غالب است اين مرد
همه در اضطراب و سر درگم
شير شوريده بود، بر مردم
بيشه درمانده از هياهويش
فاتح خيبر است، بازويش
نفس از سينهها نمىآمد
غير ضجه، صدا نمىآمد
داد مىزد سر تمامى شهر
بر سر بغض بر مرامىِ شهر
خاك اينجاست قبله گاه خدا
كعبهى مخفى من است اينجا
به خداوند بى مثال و احد
آهنىگر بر اين زمين برسد
لب تيغ من و دمار شما
واى بر حال و روزگار شما
آنقدر میکشم در اينجا تا
خون بگيرد، تمام صحرا را
از من خونجگر چه مىخواهيد
داغ از اين بيشتر؟ چه مىخواهيد
يار نه ساله مرا كشتيد
حضرت لالهى مرا كشتيد
فاطمه از شما كه خير نديد
نود و پنج روز درد كشيد
نود و پنج روز در بستر
ناله مىزد براى درد كمر
تازه از اين مدينه راحت شد
تازه از زخم سينه راحت شد
اين بقيع است باغ و گلشن من
حق زهراست روى گردن من
على اكبر لطيفيان
هنوز نظری ثبت نشده