دو ركن اميرالمؤمنين عليهالسلام
جابربن عبداللّه انصارى مىگويد:
از رسول خدا شنيدم كه سه روز قبل از وفاتش به على عليهالسلام مىگفت:
سلام اللّه عليك يا ابا الرّيحانتين، اوصيك بريحانتى
فى الدّنيا، فعن قليلٍ ينهد ركناك واللّه خليفتى عليك.
«سلام بر تو باد اى ابالريحانتين، تو را به دو ريحانهام در دنيا وصيّت مىكنم، چون به زودى دو ركن تو منهدم خواهد شد، خداوند پس از من بر تو ناظر است.»
جابر مىگويد: چون پيغمبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت، على عليهالسلام فرمود:(1)
هذا احد ركنى الّذى قال لى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله.
«اين يكى از دو ركنم بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود.»فلمّا ماتت فاطمة قال علىّ هذاالرّكن الثانى قال لى
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله.
«و چون فاطمه عليهاالسلام از دنيا رفت، على عليهالسلام فرمود: اين هم ركن دوّمم بودكه رسول خدا فرمود.»
اشعار جانسوز اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از فاطمه عليهاالسلام:
علامه مجلسى در جلد دهم بحارالانوار مىنويسد: آن هنگام كه
فاطمه عليهاالسلام از دنيا رفت، على عليهالسلام اين اشعار را سرود:
نفسى على زفراتها محبوسة
يا ليتها خرجت مع الزّفرات
لا خير بعدك فى الحيوة و انّما
ابكى مخافة ان تطول حياتى
«جان من با نالههاى خود حبس شده، اى كاش جان من با ناله هايم خارج مىشد. بعد از تو خيرى در زندگانى نخواهد بود، جز اين نيست كه از خوف طولانى شدن زندگيم مىگريم.» (2)
سيلى دوّمى بر صورت عمّار ياسر
در كتاب علل الشرايع صدوق رحمهالله از حضرت صادق عليهالسلام نقل مىكند كه آنحضرت فرمودند: در شبى كه على عليهالسلام زهرا عليهاالسلام را به خاك سپرد، در صبح آن روز اوّلى و دوّمى براى تشييع جنازهى زهرا عليهاالسلام مىآمدند، در راه به عمّار ياسر برخوردند كه از منزل على عليهالسلام بيرون آمده بود و به طرف خانهى خود مىرفت و به او گفتند: عمّار به كجا مىروى؟ برگرد تشييع جنازهى زهرا رابنمائيم.
عمّار گفت: ما ديشب او را به خاك سپرديم. دوّمى گفت: چرا
بدون اطلاع مسلمين، شب زهرا را برداشتيد. عمّار گفت: خودش چنين وصيّت كرده بوده آنهايى كه به او ظلم كرده بودند در تشييع جنازهاش حاضر نشوند. دوّمى غضبناك شد و چنان سيلى به صورت عمّار زد كه بر روى زمين افتاد. عمّار گفت: مرا مىزنى، من تقصير ندارم، ولى حالا كه چنين است مىگويم، اسما بنت عميس كه ديشب آب به دست على براى غسل زهرا مىداد. گفت: چون ما زهرا را در كفن پيچيديم نگاه كردم ديدم هنوز خونابه از پهلوى زهرا مىآمد. او را مىكشيد و مىخواهيد به جنازهى او نماز بخوانيد البته زهرا راضى نخواهد گشت.
آن دو به نزد على عليهالسلام آمدند و به آن حضرت اعتراض نمودند كه روزى پيغمبر را بدون اطلاع ما به خاك مىسپارى و روزى زهرا را. على عليهالسلام فرمود: امّا جنازهى پيغمبر صلىاللهعليهوآله سه روز روى زمين بودشما حاضر نشديد و امّا فاطمه عليهاالسلام چنين وصيّت كرده بود. (3)
نبش قبر
شبى كه جنازهى مطهّر فاطمه عليهاالسلام را دفن كردند، در قبرستان بقيع صورت چهل قبر تازه احداث كردند، وقتى كه مسلمانان ازشهادت فاطمه عليهاالسلام آگاه شدند به قبرستان بقيع رفتند. در آنجا،چهل قبر تازه يافتند، قبر فاطمه عليهاالسلام را پيدا نكردند، صداى گريه و ناله از آنها برخاست، همديگر را سرزنش مىكردند و مىگفتند:
پيامبر شما جز يك دختر در ميان شما نگذاشت ولى از دنيا رفت
و به خاك سپرده شد و در مراسم نماز و دفن او حاضر نشديد و
قبر او را نمىشناسيد.حاكمان وقت كه حيثيّت خود را به شدت متزلزل مىديدندزيرا كه دختر پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اظهار خشم و نفرت عميق خود،اجازه نداده بود كه آنان حتى در تشييع جنازه و دفن او حاضر شوند لب به گلايه گشودند، و چون حضرت فرمود: اين كار به خاطر وصيّت دختر پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده است. ناراحت شدند.
دوّمى گفت: اين حرفها را رها كن من مىروم به قبرستان و قبر
فاطمه عليهاالسلام را مىشكافم تا بر او نماز گذارم.
در پارهاى از روايات آمده است كه: گفتند: برخى زنهاى
مسلمان را بياوريد تا اين قبرها را بشكافند و فاطمه را پيدا كنيم
و بر او نماز گذاريم.
فبلغ ذلك أميرالمؤمنين عليهالسلام، فخرج مغضباً (قد احمرت
عيناه) عليه قباؤه الأصفر الّذى يلبسه عندالكريهه و بيده ذوالفقار و هو يقسم باللّه: لئن حوّل من القبورحجرليضعنّ السيف فيهم.
«وقتى خبر به اميرالمؤمنين عليهالسلام رسيد به شدّت خشمگين شد (چشمان مباركش سرخ شده بود)در حالى كه جامهى زردى كه در شرايط ناگوارو دشوار مىپوشيد، بر تن كرده، ذوالفقار را به دست گرفته از منزل بيرون آمده، سوگند ياد كرد: اگر قبرها تغيير كند و يك سنگ جابجا شود شمشير را در ميان شما مىگذارم (و همه را از دم شمشير مىگذرانم).»
دوّمى و عدّهاى از يارانش به حضرت رسيده گفتند: چرا اين كار
را كردى؟ به خدا قسم اى ابوالحسن! ما قبرش را نبش مىكنيم وبر او نماز مىخوانيم. فأخذ اميرالمؤمنين بجامع ثوبه و ضرب به الارض.
«پس حضرت گريبان او را گرفته وى را به زمين كوبيد.»
و به او گفت:اى پسر زن سياه! من از حقّ خود بدان جهت
دست برداشتم كه مردم از دينشان برنگردند، ولى قبر فاطمه را
به خدايى كه جانم در دست اوست اگر يك سنگ آن جابجا
شود زمين را از خونتان سيراب مىكنم. در اين حال اوّلى جلو
آمده، آن حضرت را به رسول خدا سوگند داد كه دست از او
بردارد، حضرت او را رها كرد و مردم پراكنده شدند. (4)
-------------------------------------------
1 . شجرهى طوبى، ص 194، مسند، ص 408، ح 12.
2 . در سوگ كوثر، ص 166، ستارگان درخشان، ج 2، ص 103
3 . منهاج الدموع، شيخ على قرنى گلپايگانى، ص 248.
4 . فاطمهالزهرا عليهاالسلام بهجة قلب المصطفى
صلىاللهعليهوآله، ص 580.
هنوز نظری ثبت نشده