نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

جلو انداختم گلویم را نخورد تیر بر لب بابا سر بلندم در امتحان عطش گر سرم را گرفته ام بالا رو زدم تا نجاتشان بدهم نیست محتاج قطره ها دریا کاشف الکرب خیمه ام امروز طفل باب الحوائج فردا اهل توحیدمو در این شش ماه جای لالا شنیده ام لا لا تشنه ام تشنه رضایت دوست تشنگی می کشم برای خدا جان شش ماهه و نود ساله همه قربان سیدالشهدا گردنم از عقب که می افتد گلویم تازه می شود پیدا تا که خونم به دامنت نچکد دست و پا هم نمیزنم حتی تیر لشکر اگر مرا نکشد آخرش می کشد مرا گرما mohjat_net
هنوز نظری ثبت نشده