نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

بيا كه آتشِ دل خانه از بنا سوزاند بيا كه چشم مرا سيل گريهها سوزاند هنوز پيرُهنِ مشكيات عوض نشده كه داغ هاي پدر آمد و تو را سوزاند تو را كنار خودش خواند و گفت ميسوزم بيا كه زهر مرا بيتو بي صدا سوزاند نفس نمانده كه آتش كشيده بر جگرم جگر نمانده كه با هر نفس مرا سوزاند بگير بر سر دامانِ خود سرم را باز كه ذره ذره مرا ياد كربلا سوزاند *********
هنوز نظری ثبت نشده