نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

دستِ زمانه بارِ دگر اشتباه کرد زهری بهارِ زندگیام را تباه کرد آتش کشید بر همه اعضای جسمِ من با خنده شعلههای خودش را نگاه کرد در تار و پودِ پیکرِ من رخنه کرده بود تا مغزِ استخوان، همه جا طی راه کرد مثلِ کسوف روز دهم، سوز تشنگی خورشید پر تلألو رویم، سیاه کرد حال و هوای ملتهب حجرۀ مرا همرنگ سرخی شفق قتلگاه کرد ***
هنوز نظری ثبت نشده